85/03/28 19:8
بدرود ...
حتی نذاشتی که بگه دیدار تا قیامت
انگاری عارت میومد شنیدن حقیقت
تو فکر میکردی که فقط غرورشو شکستی ؟
نفهمیدی میمیره وقتی بدونه کی هستی ؟
بذار بمیره واسه تو فقط یه بی نشونه
حتی نخواستی بدونی چی شد که شد دیوونه
دلت اومد ؟ دلش رو بشکنی تنهاش بزاری ؟
میون اوج بی کسیش بگی دووسش نداری ؟
یادت میاد ؟ تو بی کسی وقتی تنهاش گذاشتی
انگار میدونست نمیایو ... دیگه بر نگشتی !
همیشه آخرین نگات تو قاب چشمِ اونه
اینه که مَرد قصه هامون شده بود دیوونه
تنها ترین تنهای تنها که میگفتی نیستی
این ادّعات زیادیه بدون که هیچی نیستی
حرفات مثه ستاره های کور و بی نشون شد
بدون که اون حالا دیگه عاشق دیگرون شد .
سرده شده در ۲۵ / ۳ / ۸۵


