دلتنگ تر از همیشه...
هر بار ادامه را پیش رفتم گویی به آخر راه رسیدم !
انگار هزاران هزار آدمک به من میخندند .
هوا سرد است ٬ نه از برای بی کسی ام !
سرد است که گرمی راه برایم آسان جلوه کند .
که باز پیش روم ...
نمی دانم چرا ! ولی انگار همه همراه شده اند
که من تنها تر از همیشه باز پیش روم
کاش چشم هایم بیشتر می دیدند .
کاش صدای خش خش برگهای به پاییز تبعید شده ی عشق پاکم را
زود تر میشنیدم .
باز تنها می مانم !
خوب می فهمم !
سال هاست که کارم شده رفتن و رفتن !
سال هاست که کار مردمان چشم هایم شده باریدن و باریدن !
کاش میشد بمانم !
کاش مهربان تر میشدند این آدمکان !
اکنون که به دوردست فکر میکنم او در خیالم رفته است ٬
ولی باز میروم
شاید بماند !
انگار رسیده ام ٬
همین جاست .
ولی !!!
هیچ کس نیست .
باز تنها ماندم
باز بی من رفت ...!؟
سروده شده در ۱۷ / ۳ / ۸۵

